ميرزا احمد ميرزا خداوردى

32

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

مواجب سالى به تو مىدهم چهار هزار پنج هزار شاهى ، مشروط بر اينكه رخوت « 1 » هم به گردن شما باشد . خلاصه در اين گفتگو با من مىبود ، ديديم درب سراى همان خانه خداى من و از شد . ديدم كه خانه خدا آمد ، همين كه ما را ديد و من را در آغوش خود كشيد ، آنچه لازمهء مهمان‌نوازى بود ، در حق من به عمل آورد ، مثل پدرانه . آن مرد كور همين كيفيت را ديد ، متحير گشت . گفت كه من اين پسره را نوكر مىگرفتم كه شما اين قدر به او اظهار مروّت و مهربانى مىنمايى . آن خانه‌خداى من به او خشمناك گشت [ و ] گفت : گم شو ! اين نوكر نمىماند ، اين پسر من است . پدر و مادر اين به من در ولايت طالش اين قدر حرمت و محبت كرده‌اند [ كه ] اگر من عوضش ده سال به اولاد او خدمت نمايم ، تلافى خدمت يك روزهء آنها نمىشود . خلاصه دست من را گرفت برد به اندرون حياط « 2 » خود . يك باب خانهء كوچك « 3 » مخلّد از غير براى من منزل بنا كرد . در حوالى خانهء او يك مدرسه مىبود . صبحى ما را برد به رئيس « 4 » همان مدرسه كه به طلابان او درس مىداد ، به او سپرد . به قرار شش ماه در نزد آن ملا درس خواندم . بدين قرار روزها در مدرسه به درس بحث خود مشغول مىبودم و شبها مىآمدم به منزل خود و همهء ما يحتاج از قبيل خوراك و لباس [ مرا ] همان خانه خداى ما مىداد . روز به روز ازدياد مودّت و مهربانى مىنمود . خلاصه طورى شد كه من در ميان ولايت گسكر در درس خواندن و فهيم گشتن شهرت كلى كرديم . روزى شد هر روز به بيست نفر طلبه من خودم درس مىدادم و شهرت من در آنجا اشتهار كلى يافت . همگى آن ولايت براى من تعارف و خرجى مىفرستادند . آن قدر براى من برنج فرستاده بودند [ كه ] حجرهء من از برنج مملوّ بود ؛ البته به قرار يك خروار [ و ] نيم برنج مىبود . روزى اتفاقا در بازار كه روز تعطيل « 5 » مىبود ، گشت مىكرديم ، ديدم يك نفر از همولايتى من در بازار مىگردد . همين كه ما را ديد ، گريه كرد ، گفت : شما مگر زنده‌ايد ؟ در ولايت طالش چنان مشهور گشت كه شما وفات كرده‌ايد و هيچ معلوم نمىشد در سر كدام راه و در كدام مملكت

--> ( 1 ) . جمع رخت . ( 2 ) . در نسخه « حيات » . ( 3 ) . منظور اتاق است . ( 4 ) . در نسخه « رءيس » . ( 5 ) . در نسخه « تأتيل » .